زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر امام علیهالسلام در شام
با وجود شمرهای بددهان در شهر شام شام من شد تهمت و زخمزبان در شهر شام آنچه با من کرد حرف ناسزا سیلی نکرد زیر بار غصه قدم شد کمان در شهر شام گـیسوان دخـترت همرنگ دنـدانت شده دختر دردانهات شد نصفجان در شهر شام اینکه میلرزم به خود از ضعف هست از ترس نیست آخرش پیدا نشد یک لقمه نان در شهر شام حرف مرهم را نزن کار از مداوایم گذشت بسکه خو کردم به درد استخوان در شهر شام سایۀ خیمه نصیب شمر و خولی شد ولی آه ناموس خـدا بیخانـمان در شهر شام رفـتی و دیگـر نـدیـدی گـردش ایـام را یک نفر مثل شبث شد ساربان در شهر شام از تو چه پنهان شبیه ریگ صحرا ریخته مطرب و رقاصه و آوازهخوان در شهر شام کاش میمُردم ورودی همین شام خراب کاش میمُردم نمیرفتم ولی بزم شراب |